به نام عزیزترینم،همان که من را آفرید

سلامی به بزرگی و پاکی اوون دلت

شاید گاهی اوقات فکر کنی حقت از بین رفته،شاید گاهی اوقاتم تو حق دیگران رو از بین می بری...

 

تو خودت؛بعضی اوقات وقتی موورچه داره غذایی رو حمل می کنه ازش میگیری و اذیتش می کنی!

 

اوونوقت خودت وقتی داری یه خوراکی می خوری و یکی از دستت به زوور میگیره؛دادت در میاد و

 

ناراحت میشی!

 

وقتی یکی بهت میگه ؛ میشه کمکم کنی؛ میگی برو بابا...حوصله داری...!!!

 

و وقتیم که تو به دیگران میگی« میشه کمکم کنی؟» اوونا بهت میگن برو بابا حوصله داری!

 

بعضی اوقات دووست داری یکی و اذیت کنی؛واسه همین بدوون هیچ دلیلی به بچه ی کووچیکتر

 

از خودت یه پس گردنی میزنی.

 

اما چند رووز بعد می بینی که از یکی که بزرگتر از تو هست،یه پس گردنی می خوری!

 

خب عزیزم! این یکی دیگه از رسمای دنیاست!

 

دنیا دکن دکاست،این و باید تا حالا شنیده باشی،یعنی هر کار که می کنی جوابشو میگیری!

 

پس خووب مراقب اعمال و رفتارت باش!

 

تا چهار رووز بعد هموون کاری که کردی سرت نیاد!!

__________________________________________________________

 

پ.ن: در میان واژه های شیرین،گرمای بوودن و زندگی را به شیرینی عسل حس کن!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط گوهرشاد حرفای دوستان () |

س: سلام خوبی؟ چیکارا می کنی؟ چه خبر؟ مامان بابا خووبن؟

 

گ: سلااااااااااااام،چه عجججججججب،شما به ما زنگیدین،چی شده یادی از ما کردی؟

 

س:...

 

گ: سرما خوردی؟ صدات چرا اینجووریه؟ مماخت کیپه؟

 

س:گوهرشاااد،هل نخوریا دارم گریه می کنم،یه وقت هل نخوریا... یه چیزی می خوام بهت بگم

 

گ: چی؟ چی شده؟ چرا گریه؟ نکنه واسه خودت یا مامان بابا اتفاقی افتاده؟ هان؟ زود باش...بگو

 

در حالی که داشت گریه می کرد:س: نه نه خانووم... خانووم مووسوی رو یادت میاد؟؟ دبیر ادبیات

 

پارسال؟

 

گ:آره،چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ زود باش دیگه،جوونم رسید به لبم...

 

س: مرد... خانووم موسوی تصادف کرد و مرد...

 

در حالی که خشک شدم،هیچی نگفتم و در حالی که گووشی دستم بود نشستم و شرووع کردم به گریه

 

س: الو؟ الو؟ حالت خووبه؟ گوهرشاد؟ هستی؟

 

گ:کی؟ کجا؟ چی شد؟ چرا؟ مرد؟ واااااااااااااااییییییییی خدای من...

 

شروع کرد به توضیح

 

گ: حالم بده،کی تشییع جنازه است؟

 

س: فردا

 

گ: حالم بده،خدافظ.مرسی که اطلاع دادی

 

س: خواهش.خدافظ

 

 

 

 

دنیا رسم عجیبی داره... خیلی عجیب...

 

تا وقتی یکی پیشته،کنارته،بهش محبت نمی کنی و جواب محبتاش رو نمیدی...

 

وقتی ازش دور شدی،خبرش رو نمی گیری و بهش زنگ نمی زنی...

 

و وقتی یکی بهت زنگ میزنه و میگه فلانی مرده؛ سر جات خکت میزنه و تووی چشمات پر از اشک

 

میشه...و شروع می کنی به گریه کردن... بدون اینکه جواب طرفی که پشت خط هست رو بدی...

 

وای خدای من... این چه رسمیه...

 

در حین اینکه گریه می کنی...همش به خودت میگی چرا من بهش زنگ نمی زدم؟

 

چرا خبرش رو نمی گرفتم؟ چرا جواب محبتاش رو نمی دادم؟

 

و همین طور که گریه می کنی و احساس گنات لحظه به لحظه بیشتر میشه...می فهمی که تو هم

 

چه بخوای چه نخوای از این دنیا میری و میمیری...

 

و وقتی که رفتی،این اعمال و کارات هستن که شاید به دردت بخورن و شایدم باعث عذابت بشن...

 

پس سعی کن تا تووی این دنیا هستی به هر موجوودی،خصووصا هم نوع خودت نیکی و محبت کنی...

 

شاید این طوری؛خیالت راحت تر باشه...و و قتی که آقای عزرائیل اوومدن تا جوونت رو دو دستی

 

تقدیم خدا کنن؛بتوونی بدوون هیچ دلهره ای جوونت رو بدی و راحت چشمات و ببندی و بدوون نگرانی

 

از این دنیا بری...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۸ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط گوهرشاد حرفای دوستان () |

گریه تهنا چیزیه که آروومت می کنه...

خنده،تنها چیزیه که در حسرتشی...

آرامش،تهنا چیزیه که بهش می خندی و مسخرش می کنی...!

پ.ن: منم و یه دنیا مشکلات درسی و احساسی!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٤ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط گوهرشاد حرفای دوستان () |

مهربانا،بنگر که چگونه وجودم از بستر برخاست و قلم به دست گرفت و شروع کرد به

نوشتن...

بنگر که چگونه قدرتی مرا از بستر خواب بیرون کشید تا بیایم و برای تو بنویسم...

فقط برای تو...نمی گذارم هیچ چیز مانع برای تو نوشتن شود...

مهربان عزیز تر از جانم؛مهربانی ها و محبت هایت مرا مست و از خود بیخود کرده...

معبود من،یکتای من،تنها دلیل من برای پرستیدن و زندگی کردن،این همه مهربانی تو

مرا خجل کرده...!

سرور من،من چگونه این محبت ها و مهربانی ها را جبران کنم...؟

آیا می توانم...؟آیا می توانم به این همه مهر و محبت پاسخ دهم...؟آیا قادر هستم...؟

تو چه فکر می کنی؟آیا قبل از اینکه به من این همه محبت کنی،به این اندیشه کرده ای

که آیا من می توانم لطف و شکرش را به جا آورم؟ یا به خود گفته ای:«من به بنده ام

محبت می کنم،تصمیم با اووست که شکرش را به جا بیاورد یا نه...؟!!!»

نیمه شب پانزدهم آبان سال ٨٨

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٩ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط گوهرشاد حرفای دوستان () |